X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل



روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا ...

برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود.



تاریخ : جمعه 19 شهریور 1395 | 09:48 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
در ماه رمضان چند جوان پیرمردی را دیدند که پنهانی غذا می‌خورد. به او گفتند: «ای پیرمرد مگر روزه نیستی؟»
پیرمرد گفت: «چرا روزه هستم. فقط آب و غذا می‌خورم.»
جوانان خندیدند و گفتند: «واقعاً؟»
پیرمرد گفت: «بله، دروغ نمی‌گویم، به کسی بد نگاه نمی‌کنم، کسی را مسخره نمی‌کنم، با کسی با دشنام سخن نمی‌گویم، کسی را آزرده نمی‌کنم، چشم به مال کسی ندارم، غیبت نمی‌کنم و ...»
بعد پیرمرد به جوانان گفت: «آیا شما هم روزه هستید؟»
یکی از جوانان درحالی که سرش را پایین نگهداشته بود به آرامی گفت: «خیر، ما فقط آب و غذا نمی‌خوریم!»



تاریخ : دوشنبه 31 خرداد 1395 | 22:07 | نویسنده : علیرضا | نظرات (2)
مرد ثروتمندی بود که عاشق جمع کردن جواهرات و سنگ‌های قیمتی بود. یک روز مردی به ملاقات او رفت و درخواست کرد که جواهرات را به او نشان دهد.
مرد ثروتمند پذیرفت و پس از اجرای اقدامات شدید امنیتی، جواهرات را آوردند و آن دو با ولع عجیبی مشغول تماشای سنگ‌های فوق‌العاده شدند.
هنگام رفتن، مرد بازدیدکننده به مرد ثروتمند گفت: «ممنون که جواهرات را با من شریک شدی.»
مرد ثروتمند با تعجب گفت: «من جواهرات را به تو ندادم. آنها به من تعلق دارند.»
مرد بازدیدکننده گفت: «بله البته، ما به یک اندازه از تماشای جواهرات لذت بردیم و فقط تفاوت ما در این است که زحمت و هزینه خرید و نگهداری از جواهرات با شماست.»



آیا شما مثال‌هایی از این گونه افراد سراغ دارید.



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 17:05 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده‌های شما نماز می‌خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم. خودم نماز آنها را می‌خوانم.»
مرد گفت: «خوب، لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله‌ای زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود، گفت: «این چه نمازی بود؟»
چوپان گفت: «بهتر از این بلد نبودم.»
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت. شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده‌ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده است. چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خدا گفتم: خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می‌زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می‌کنی؟»




تاریخ : پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 | 16:20 | نویسنده : علیرضا | نظرات (4)

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد
سوگند به هر چهارده آیه نور
سوگند به زخم های سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر می گردد
مهدی به میان شیعه برمی گردد
یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد...

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی............چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن..............خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه؛ ولی................................برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.......................دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات
تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

هنوزم انتظارو انتظار است هنوزم دل به سینه بی قرار است

کاش می شد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار را نزدیک کرد
میلاد نور پیشاپیش مبارک
خدانگهدار

کاش می شد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد
میلاد نور پیشاپیش مبارک

به امید روزی که متن تمام اس ام اس ها یک جمله باشد و آن : مهدی آمد

سر راهت در انتظارم ..... برده هجرت صبر و قرارم ...... جز ظهورت ای گل زهرا ..... به خدا حاجتی ندارم
کجایى اى همیشه پیدا از پس ابرهاى غیبت؟

سوسوی ستارگان آسمان در التهاب انتظار فرج توست
پس بیا و آسمان و زمین را گلستان کن که این خانه ، خانه توست


تفعل زدم نیمه ی شب به قرآن / کتابی که از وحی شیرازه دارد
برای دلم آیه ی صبر آمد / ولی نازنین ،صبر ، اندازه دارد. . .
( اللهم عجل لولیک الفرج)
 

  این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم
سالها منتظر سیصد و اندی مردانیم آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید به گمانم که بنا نیست یارش باشیم. . .

روزی در برگه تقویم خواهند نگاشت
تعطیل رسمی – روز ظهور حضرت ولی‌عصر«ع»
ولادت امام مهدی(عج) بر شما مبارک 
 



تاریخ : یکشنبه 2 خرداد 1395 | 11:20 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)
نازنینا، دوست یعنی انتخاب
یعنی از بنده سلام از تو جواب
دوست یعنی دل به ما بستی رفیق؟
دوست یعنی یاد ما هستی رفیق؟
دوست یعنی مطلبت را دیده ام
یعنی احوال تو را پرسیده ام
دوست یعنی در رفاقت کاملی
دوست یعنی: نیستی و... در دلی
دوست یعنی: دوستی را لایقم؟
تو حقیقت، من مجازی عاشقم
دوست یعنی کار و بارم خوب نیست
تو نباشی، روزگارم خوب نیست
دوست یعنی بغض لبخندم شکست
دوری و جای تو گلدانی نشست
دوست یعنی مثل جان و در تنی
دوست یعنی خوب شد تو با منی
دوست یعنی حسرت و لبخند و آه
میشوم دلتنگ رویت گاه گاه
دوست یعنی جای پایت بر دل است
دوری از تو جان شیرین مشکل است
دوست یعنی نکته های پیچ پیچ
دوست یعنی جز محبت، هیچ هیچ
دوست یعنی از سکوت من بخوان
دوست یعنی در کنار من بمان
دوست یعنی خنده های ریز ریز
دوست یعنی دوستت دارم عزیز
....
برای همه آنهایی که رد پایشان در زندگیم پررنگ است.



تاریخ : چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 | 17:35 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
مرشدم؛

چگونه گاه بی تو بودن را، چگونه گاه غمگنانه‌ترین دل کیهانت را، چگونه گاه غریبانه‌ترین نگاه برزویت را، چگونه گاه جانانه‌ترین بوسه‌های جانیارت را تاب آورم ...

تو که خود ماه بودی و سایه‌ات آرامش دل‌های بی‌قرار... کاش آخرین شگردت را در حضورِ ماه در میهمانی شب‌هایت می‌آموختم ...

منتظر خواهم ماند تا آن ایستگاه که دم با تو بودن را چون طلوع صبح برایم فریاد زند ... روزت بر من مبارک مرشد.

بهار ارجمند در ادامه عنوان کرد: کلمه‌های این یادداشت هر کدام دلیل خاصی دارد. «کیهان» نام مادرم است. «برزو» برادرم، «جانیار» پسر برادرم و «ماه»، «سایه»، «میهمانی»، «شب»، «آخرین شگرد»،‌ «ایستگاه»، «طلوع صبح»، «فریاد» اسم بخشی از کارهای پدرم است که در یادداشتم به کار بردم.
 
ارجمند در خصوص حس خود در  «روز پدر» نیز خاطرنشان کرد: واقعا خیلی وصف‌ناشدنی است. احساس می‌کنم یه تکه از تمام قلبم مثل آهن گداخته است و تمام وجودم را می‌گیرد. اینکه می‌گویند داغ و داغداری واقع درست گفتند. من عزیزترین و صمیمی‌ترین رفیق خود را از دست دادم و دو تجربه روز پدر را بدون پدرم دارم. سخت است؛ ان‌شاءلله سایه همه پدر و مادرها بالای سر فرزندان خود باشد.



تاریخ : پنج‌شنبه 2 اردیبهشت 1395 | 22:12 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
مردی یک طوطی را که حرف می‌زد در قفس کرده بود و سر گذری می‌نشست. اسم رهگذران را می‌پرسید و به ازای پولی که به او می‌دادند طوطی را وادار می‌کرد اسم آنان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان از آنجا می‌گذشت. حضرت سلیمان زبان حیوانات را می‌دانست. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: «مرا از این قفس آزاد کن.»
حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت کند. مرد که از زبان طوطی پول درمی‌آورد و منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را قبول نکرد.
حضرت سلیمان به طوطی گفت: «زندانی بودن تو به خاطر زبانت است.»
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده‌ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.
بسیار پیش می‌آید که ما انسانها اسیر داشته‌های خود هستیم.



تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 23:31 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
معلمی از دانش‌آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست‌وار بنویسند. دانش‌آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته‌های آنها را جمع‌آوری کرد. با اینکه همه جواب‌ها یکی نبودند اما بیشتر دانش‌آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و…

در میان نوشته‌ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می‌خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش‌آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی‌توانم تصمیم بگیرم کدام را بنویسم.

معلم گفت: بسیار خب، هرچه در ذهنت است را به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم. در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری؛ عجایب واقعی همین نعمت‌هایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می‌انگاریم.


ارسالی:مجیدقلی خان



تاریخ : سه‌شنبه 10 فروردین 1395 | 15:05 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
سال نو مبارک



تاریخ : سه‌شنبه 3 فروردین 1395 | 10:40 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)

ماهی قرمز توی تنگ بلور تن ظریفش رو هی به در و دیوار قفس شیشه ایش میزنه .....

حال منم مثل حال این ماهی قرمز کوچولو میمونه.نمیدونم چرا

همیشه لحظه های آخر سال یه اضطراب و دلتنگی عجیبی دارم.

 شایدم یه بغض کهنه

وقتی تیک تاک ساعت, شمارش معکوس تموم شدن سال کهنه رو شروع

 میکنه تازه یادم میاد چقـــــــــدر وقت تلف کردم چه

زودعمرم گذشت

 

و چه لحظه هایی رو از دست دادم ,دلم میخواد زمان متوقف شه و

 من بازم برگردم عقب وکارهایی روکه نکردم دوباره جبرانشون

 کنم

 

ولی زمان به سرعت میگذره ...نمیدونم چرا سال جدید اینقدر

واسه اومدن عجله داره ؟ ...

 

همه دور سفره ی هفت سین نشستیم توی دلمون داریم دعا

میکنیم ...به تک تک چهره ها نگاه میکنم

 

هر کس به یه نقطه ی نا معلوم خیره شده و داره زیر لب با

خودش و خدای خودش حرف میزنه چه صحنه ی قشنگی

 

یه نفس عمیق میکشم شاید بغضی رو که گلوم رو گرفته بتونم

قورت بدم ...

 

میگن لحظه ی تحویل سال دعاهات واسه سال نو براورده میشه

 

چشمام رو میبندم و روبروی خدا میشینم ...حالا موندم چی ازش

 بخوام که با ارزش تر از همه چی باشه ؟

 

من خیلی آرزو ها دارم که دلم میخواد همشون برآورده شه ولی

نمیدونم اگه قرار باشه یکی رو انتخاب کنم کدوم رو بگم ؟

 

وقت داره همین جور با سرعت میگذره الانه که سال تحویل شه و

من هنوز هیچ آرزویی واسه سال نو نکردم چشام هنوزبستس یاده

 خیلی چیزها افتادم

 

بازم یاد لحظه های از دست رفتم می افتم ...

 

میگم خداجون یه کاری کن سال دیگه همین موقع افسوس از دست

 دادن فرصت هام رو نخورم می شنوی خدا

 

میگم خداجون کمکم کن تو سال جدید از هیچ کارم پشیمون

نشم ...خدا جون یه کاری کن دلم همیشه شاد باشه وکسی دلم

 ونشکنه

 

خدایا ازت میخوام سال جدید یه سال پر از سلامتی واسه

دوستام و خانوادم باشه

 

همین طور دارم هر چی رو که به ذهنم میاد تند و تند به خدا

 میگم که یهو شیپور ورود سال نو نواخته میشه

 

یهو احساس میکنم چقـــدر دلم واسه سال کهنه تنگ شد...

 

همه میخندن و سال نو رو به هم تبریک میگن منم سعی میکنم

بخندم و خوشحال به نظر بیام ولی مگه این بغض لعنتی که داره

 گلوم رو فشار میده میزاره ؟

 

بابا از لای قران اسکناس های نو رو در میاره و عیدی

 میده...

 

عیدی دو نفر هر چقدر که باشه واسه آدم یه ارزش دیگه ای

داره آدم دلش میخواد همیشه اونها رو نگه داره ..عیدی مامان

 وبابا

 

 

گرمای اشک رو روی گونه هام احساس میکنم ...میرم بابا رو

میبوسم و عید رو بهش تبریک میگم

 

مامان رو محکم بغل میکنم و سرم رو روی شونه هاش میزارم

 

وای که بوی عطر مادر چقــــدر آدم رو آروم میکنه چقدرررر

زیاد ارومم...خدایا حالا فقط یه چیز ازت میخوام

 

اونم سلامتی عزیزامه که بدون اونها هیچ لحظه ای از زندگی برام

 لطفی نداره ....بدون اونا نفسام تنگ

 

خب اینم از اخرین صفحات دفتر سال 94

 دیگه کم کم داره این دفتر هم بسته میشه.

 

کاش میتونستیم برگردیم و تو صفحات خالی رو پر کنیم.

 

کاش میشد جاهایی که زشت خط خطی شدن رو پاک کرد و از اول

 نوشت...

 

و هزاران ای کاش دیگه... ممنون ازتک تکه همراهیتون ومحبتاتون

 سال خوب وپرازبرکت وخیرواستون ارزودارم دوستون دارم خیلی

 زیاد تودعاهاتون من وفراموش نکنید تا سال جدید به خدای

بزرگم می سپارمتون

 

کسی ازما نمی پرسه که بهارمون کجاست !

خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست ؟

کسی از ما نمیپرسه که کجای جاده ایم !

بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم ؟

کسی نیس نشون بده نشونی ستاره رُ!

به دل ما یاد بده تولد دوباره رُ!

یکی باید واسه ما بهارُ معنا بکنه !

سفره ی گمشده ی هفت سین ُپیدا بکنه!

یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه !

بگه که تحویل سال چه لحظه ی قشنگیه !

یکی باید بیاد و سین سکوتُ بشکنه !

رمز قد کشیدنُ تو کوچه فریاد بزنه !

تقویم کهنه رو باید ببندیم !

بازم باید دروغکی بخندیم !

بهار داره پا میزاره تو خونه ،

قناریِ دلِ ما کِی میخونه؟



تاریخ : پنج‌شنبه 27 اسفند 1394 | 22:23 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)
مادر تنها کنج خانه نشسته بود و پسرک، بی‌توجه غرق در فیسبوک، این پست را گذاشت تا لایک جمع کند: «همه هستی‌ام مادرم.»
دخترک در لاین عکس کارگری پیر را گذاشت و زیرش نوشت: «پدرای زحمتکش چند تا لایک دارن؟»
همزمان پدر پیرش صدایش کرد: «دخترم ناهار آماده است.»
دختر داد زد: «من میل ندارم، صد دفعه نگفتم وقتی تو اتاقم هستم انقد صدام نکنید!»
پست دخترک کلی لایک خورده بود!
مرد تابلوی خاتم‌کاری شده زیبایی را که خریده بود روی دیوار نصب کرد. همسرش گفت: «زنگ زدی حال برادر بیمارت رو بپرسی؟»
مرد با عصبانیت گفت: «الان حوصله ندارم.»
روی تابلو خاتم‌کاری نوشته شده بود: «بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.»




تاریخ : یکشنبه 23 اسفند 1394 | 20:07 | نویسنده : علیرضا | نظرات (2)
پسرک جلوی خانمی را می‌گیرد و با التماس می‌گوید: «خانم، تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.»
زن در حالی که گل را از دست پسرک می‌گرفت، نگاه پسرک را روی کفش‌هایش حس کرد.
پسرک گفت: «چه کفش‌های قشنگی دارید!»
زن لبخندی زد و گفت: «برادرم برام خریده، دوست داشتی جای من بودی؟»
پسرک بی‌هیچ درنگی محکم گفت: «نه، ولی دوست داشتم جای برادرت بودم، تا من هم برای خواهرم کفش می‌خریدم.»



تاریخ : دوشنبه 17 اسفند 1394 | 19:25 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)
نقاش مشهوری در حال نقاشی یک منظره کوهستانی بود. آن نقاشی بطور باورنکردنی زیبا بود. نقاش آنچنان غرق هیجان ناشی از نقاشی‌اش بود که ناخودآگاه در حالی که آن نقاشی را تحسین می‌کرد، چند قدم به طرف عقب رفت. نقاش هنگام عقب رفتن، پشتش را نگاه نکرد که یک قدم به لبه پرتگاه کوه فاصله دارد.
رهگذری متوجه شد که نقاش چه می‌کند. رهگذر می‌خواست فریاد بزند، اما ممکن بود نقاش به خاطر ترس غافلگیر شود و یک قدم به عقب برود و سقوط کند. رهگذر به سرعت یک از قلموهای نقاش را برداشت و روی آن نقاشی زیبا را خط خطی کرد. نقاش که این صحنه را دید با سرعت و عصبانیت تمام جلو آمد تا آن رهگذر را بزند. اما رهگذر تمام جریان را که شاهدش بود برای نقاش تعریف کرد و توضیح داد که چگونه امکان داشت از کوه به پایین سقوط کند.
براستی گاهی آینده‌مان را بسیار زیبا ترسیم می‌کنیم، اما گویا خالق هستی می‌بیند چه خطری در مقابل ماست و نقاشی زیبای ما را خراب می‌کند. گاهی اوقات از آنچه زندگی بر سرمان آورده ناراحت می‌شویم اما یک مطلب را هرگز فراموش نکنیم: خالق هستی همیشه بهترین‌ها را برایمان مهیا کرده است.



تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | 16:39 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)
خبرگزاری تسنیم: دبیر انجمن اورولوژی ایران با اشاره به توصیف سرطان‌های بی‌نشانه، توصیه‌های لازم در این‌باره را تشریح کرد.

محمدرضا نوروزی در آستانه برگزاری روز ملی سلامت مردان- ششم اسفند گفت: سرطان‌های دستگاه ادراری به ویژه سرطان پروستات از سرطان‌های بدون علامت به شمار می‌رود و فقط با آگاهی بخشی به افراد، انجام تست‌های آزمایشگاهی هنگام مراجعه به پزشک به خصوص تست PSA و لمس فیزیکی و سرانجام نمونه‌برداری قابل کشف است.

وی ادامه داد: با تشخیص زودرس، سرطان پروستات قابل درمان است حال اگر افراد به علت عدم وجود علامت به پزشک دیر مراجعه کنند نیز امکان دارد که سرطان در بدن آنها پخش شده و امکان درمان قطعی نیز وجود نداشته باشد.

این جراح و متخصص کلیه و مجاری ادرار عنوان کرد: بنابراین علامت نداشتن نشانه بیماری نداشتن نیست؛ گاهی بیماری‌هایی نظیر سرطان پروستات فقط به دنبال چکاپ کشف می‌شود و در خانواده‌هایی که سرطان پروستات در آنها وجود داشته باشد مانند پدر یا برادر عدم اهمال در چکاپ‌های مرتب نیز الزامی است.

رئیس مرکز تحقیقات سرطان مجاری ادرار و دستگاه تناسلی دانشگاه علوم پزشکی تهران ادامه داد: از دیگر سرطان‌های شایع در مردان سرطان بیضه است که در پسران جوان دیده می‌شود. این بیماری نیز کم علامت است و فقط با بزرگ شدن بیضه نمایان می‌شود. بنابراین اگر پسر جوانی در سنین بین 15 تا 20 سالگی بدون درد اندازه بیضه اش بزرگ شد بهتر است سریع به پزشک مراجعه کند زیرا امکان دارد نشانه شروع سرطان بیضه وجود دارد.

مشاور وزیر بهداشت هشدار داد: بعضی از سرطان‌ها وابسته به عادت‌ها هستند برای نمونه سرطان مثانه و ریه در افراد سیگاری بیشتر دیده می‌شود.

وی افزود: وجود خون در ادرار نیز از مسائلی است که نیازمند مراجعه به پزشک و بررسی‌های لازم در جهت تشخیص یا رد سرطان مثانه است.

نوروزی در پایان با اشاره به برنامه‌های انجمن اورولوژی ایران برای روز ملی سلامت مردان ، از مردان خواست در این روز با مراجعه به مراکز درمانی انجمن بیماران کلیوی ایران در سراسرکشور و بیمارستان‌ها و مراکزی که اسامی شان در سایت انجمن اورولوژی قابل مشاهده خواهد بود نسبت به بررسی وضعیت سلامت شان و معاینه توسط اورولوژیست‌ها اقدام کنند.



تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 13:47 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)

می گویند: روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.

شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد: بلی.

مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.

آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد. 

ادامه مطلب

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 10:34 | نویسنده : علیرضا | نظرات (2)
مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
به استاد گفت: «به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت می‌کند، دیگری حرف او را قطع می‌کند. بحث آغاز می‌شود و باز هم کار ما به مشاجره می‌کشد. بعد هم هر دو بدخلق می‌شویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمی‌توانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمی‌دانم که چه باید بکنم.»
استاد گفت: «باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا.»
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: «بسیار خوب. اگر می‌خواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی باید یاد بگیری به تمام حرف‌هایی که نمی‌زند هم گوش کنی.»



تاریخ : دوشنبه 26 بهمن 1394 | 21:13 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
مایکل و جک، به صورت شریکی، یک مؤسسه اتومبیل کرایه داشتند. این دو در شرایط مالی بدی به سر می‌بردند. وضعیت کسب و کارشان وخیم بود و خبری از درآمد نبود. اختلاف نظر در مدیریت مؤسسه هم شرایط را بدتر می‌کرد.
یک روز مایکل پیشنهاد کرد بیرون از محیط مؤسسه در یک رستوران قرار بگذارند تا در مورد ادامه کارشان تصمیم بگیرند. مایکل در یک رستوران مجلل جا رزرو کرد و محل و تاریخ قرار را به جک اطلاع داد. جک که دیر به محل قرار رسیده بود، با دیدن چهره بشاش مایکل تعجب کرد و علت را جویا شد. مایکل گفت: «هرگز نمی‌توانی حدس بزنی که چه اتفاق جالبی افتاد. نشسته بودم که لی آیاکوکا (مدیرعامل شرکت کرایسلر) وارد رستوران شد! دوستانش را به ناهار دعوت کرده بود، اما چون هنوز نرسیده بودند، با هم گفتگو کردیم و من هم مشکلات کارمان را با او در میان گذاشتم.»
جک هیجان‌زده از مایکل خواست تا پاسخ لی آیاکوکا را بگوید. جک گفت: «او گفت که روش کار ما اشتباه است. ما هرگز نمی‌توانیم با کرایه‌دادن کوتاه‌مدت اتومبیل به جایی برسیم. بهتر است تمام نیروی‌مان را روی کرایه و اجاره‌های درازمدت متمرکز کنیم، چون در این صورت است که می‌توانیم پول درآمد زیادی داشته باشیم! خب، اگر آیاکوکا چنین نظری دارد، چرا دست به کار نشویم؟»
به این ترتیب، این دو دوست دست به کار شدند. در شش ماه اول سودی عایدشان نشد. اما پس از یک سال، کاسبی رونق گرفت و سود مناسبی بردند. سه سال نگذشته بود که مؤسسه‌شان به بزرگترین و سودآورترین مؤسسه اتومبیل کرایه ایالت بدل شد.
یک شب در جریان یک مهمانی بزرگ، جک موفق به دیدن لی آیاکوکا می‌شود و از او بابت رهنمودی که به شریکش داده بود، تشکر و قدردانی می‌کند.
آیاکوکا می‌گوید: «من نمی‌دانم شما در مورد چه مطلبی صحبت می‌کنید. من شریک شما را نمی‌شناسم. من هرگز در مورد مسائل تجاری به کسی رهنمود نمی‌دهم. ضمناً من در تمام عمرم به رستورانی که از آن صحبت می‌کنید نرفته‌ام.»
جک با نارحتی به مایکل زنگ زد و گفت: «من چند لحظه قبل با لی آیاکوکا بودم. او گفت که هرگز رهنمودی به شما نداده و حتی تو را نمی‌شناسد! تو به من دروغ گفتی! رهنمود مال او نبود، همه‌اش مال خودت بود.»
لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد. سپس مایکل پرسید: «اگر سه سال پیش می‌دانستی که همه اون حرف‌ها مال من است، آیا مرا همراهی می‌کردی؟»




تاریخ : جمعه 16 بهمن 1394 | 20:38 | نویسنده : علیرضا | نظرات (0)
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: «چرا دیر می‌آیی؟»
جواب می‌داد: «یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!»
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. مرد تدریس هم می‌کرد. هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. 
یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود. مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی‌کرد و عذر می‌خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده‌اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید. به فکر فرو رفت. باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می‌توانست بازیگر باشد.
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می‌شد. کلاس‌هایش را مرتب تشکیل می‌داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: «خب بچه‌ها، درس جلسه قبل را مرور می‌کنیم.»
سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل، بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد. تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده‌اند! اما او دیگر با خودش صادق نیست. او الان یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!




تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 | 21:21 | نویسنده : علیرضا | نظرات (1)
یه روز داخل مترو صندلیم رو به یک پیرمرد نورانی دادم. در حقم دعا کرد و گفت: «جوان دعا می‌کنم پیر شی اما هیچ وقت نوبتی نشی.»
سوال کردم: «حاجی نوبتی دیگه چیه؟»
گفت: «فردا که از کار افتاده شدی و قدرت انجام کارهای عادی روزانه‌ات رو نداشتی، بین بچه‌هات به خاطر نگهداریت دعوا نشه که امروز نوبت من نیست و نوبت تو هست.»



تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 15:17 | نویسنده : علیرضا | نظرات (2)
   1    2    3    4    5      ...    40    >>